مسابقه‌ی شعرخوانی به یاد قیصر امین‌پور

تا دهم اردی بهشت تمدید شد

سلام

قرار شد یک مسابقه‌ی شعرخوانی ترتیب بدیم و پیشاپیش ممنونم از همه‌ی دوستانی که زحمت می‌کشن و با صداهاشون رونق می‌دن به این محفل.

خب برای شروع باید اعلام کنم مسابقه تک مرحله‌ایه و شما یک یا چند شعر از قیصر امین‌پور عزیز رو در قالب یک فایل صوتی می‌خونید و صداها توسط هیئت داوران که متشکل‌اند از خودم، شباهنگ، هلما، رستاک و گلاویژ شنیده و در پایان مسابقه بهشون رای داده می‌شه تا نفرات اول تا سوم مشخص بشن و به ترتیب ۱۰۰ ، ۶۰ و ۴۰ هزارتومان کمک هزینه‌ی نقدی خرید کتاب رو هدیه بگیرن.

که در ادامه یک سری قوانین مسابقه رو براتون می‌نویسم تا بیشتر با روال برگزاریش آشنا بشید.

۱. شما یک یا چند شعر از قیصر امین‌پور رو به انتخاب خودتون می‌خونید. اشکالی هم نداره چند نفر یک شعر یکسان رو بخونند.

٢. حتما ابتدای ضبط کردن و قبل از شعرخوانی، جمله‌ی : به یاد قیصر... رو بگید، که مشخصه‌ی ضبط شدن فایل‌ها برای این مسابقه‌ست. و لطفا از خودتون و یا وبلاگتون هم اسمی نبرید.

٣. فایل‌هاتون رو برای من بفرستید تا اینجا توی یک پست جداگانه همه‌ی شعرخوانی‌ها تجمیع بشن. هرچند مختارید که توی وبلاگ خودتون هم منتشرش کنید. البته به این شرط که به مسابقه اشاره کنید و لینک این پست رو هم بگذارید.

۴. سعی کنید فایل‌هاتون نه خیلی خیلی کوتاه باشه و نه زیاد طولانی.

۵. موسیقی پس زمینه به اختیار و سلیقه‌ی خودتونه. البته لزومی هم نیست برای موزیک داشتن شعرخوانی‌ها.

۶. مسابقه از الان شروع می‌شه و می‌تونید شعرخوانی‌هاتون رو برام بفرستید و تا روز جمعه 7 اردی‌بهشت ادامه داره. البته اگه مشارکت کم باشه احتمالا تمدید بشه!!!

٧. احتمالا اگه یک شرکت‌کننده‌ای از سمت دوستان استقبال بشه کارش و داوران محترم توی نفرات برتر قرارش ندن یک جایزه‌ی جداگونه براش در نظر بگیریم :) پس نظر بدید راجع به کار بچه ها.

در پایان هم این رو بگم که دوستان خیلی خیلی به من لطف می‌کنند اگر راجع به این مسابقه اطلاع‌رسانی داشته باشن توی وبلاگ‌هاشون :)

با تشکر

یک نکته رو باید بگم که دلیلم برای انتخاب قیصر مقبول بودنش بین طیف‌های مختلف شعریه. چون هم شعر کلاسیک داره و هم نیمایی. و از اون مهم تر بین هر دو گروه حکومتی و منتقد هم تا حدودی مقبوله. هرچند به واسطه‌ی فعالیت‌های فرهنگی اول انقلابش از سمت حکومتیا مصادره شده ولی خب شخصیت میانه‌ای داشته...

۱۰

مسابقه‌ی شعرخوانی 01 (فراخوان جذب داور و نظرخواهی برای نحوه‌ی توزیع جوایز)

سلام

چند وقتیه برخلاف تمام دوران وبلاگ‌نویسیم تعداد پست‌های پیش‌نویسم خیلی خیلی زیاد شدند و هیچ‌کدوم عمرشون به انتشار نمی‌رسه. اما خب فکر برگزاری یک مسابقه‌ی وبلاگی کمکم کرد تا بعد مدت‌ها یه تکونی بدم به اینجا.

ازونجایی که من عاشق صدا، شنیدن، شعر و همین‌طور مرحوم قیصر امین‌پور عزیز هستم که هفته‌ی دیگه سال‌روز تولدشونه. گفتم همه‌ی این‌ها رو جمع کنم و یک مسابقه شعرخوانی ترتیب بدم. خصوصا یه جوایزی هم تعیین کنم و به یُمن اعیاد شعبانیه و نمایشگاه کتاب که در پیششون داریم به برنده‌ها هدیه بدم. در هر حال روال مسابقه به  این صورته که شما یک یا چند شعر از قیصر عزیز رو انتخاب کرده، می‌خونید و توی وبلاگتون منتشر می‌کنید. اون‌وقت من به همراه یه تعداد دوست دیگه در هیئت ژوری رای می‌دیم و برندگان رو اعلام می‌کنیم! حالا به مرور بیشتر با کم و کیف مسابقه آشناتون می‌کنم.

فقط همین اول کار دو تا درخواست داشتم. یکی اینکه دقیقا مبلغ دویست هزار تومن رو برای جوایز کنار گذاشتم. اما خب بین دو حالتی که بهتون می‌گم برای توزیع جوایز مرددم و هرکدوم که بیشتر رای بیاره به اون صورت اهدا می‌شه.

روش اول : نفر اول 100، نفر دوم 60 و نفر سوم 40 هزارتومن کمک هزینه‌ی خرید کتاب.

روش دوم : نفر اول 70، نفر دوم 50، نفر سوم 35، نفر چهارم 25، و نفر پنجم 20 هزارتومن کمک هزینه‌ی خرید کتاب.

که همگی به صورت نقدی کارت به کارت می‌شه.

و درخواست دوم‌ام از دوستانیه که می‌خوان داور باشن و قصد شرکت ندارند. اگه استقبال شد که خب بین رفقا چند نفر رو انتخاب می‌کنم و اگه نشد چندتاتون به زور باید داور بشید :)))) اما برای داور شدن چندتا شرط هست. اول اینکه بتونید توی کانال موقت تلگرامی که آثار شرکت‌کننده‌ها رو اونجا آپ می‌کنم عضو بشید. و دوم اینکه وقت داشته باشید برای شنیدن آثار و رای دادن. چون فرآیند رای‌گیری هم به صورت بات‌های تلگرامیه هیچ‌کس حتی خودم از رای‌هاتون باخبر نمی‌شه و داورا هم همدیگه رو نمی‌شناسن :))) مگه اینکه حالا طور دیگه‌ای بخواید!

پس منتظر کامنت‌هاتون هستم. چه برای عضو شدن در هیئت داوران و چه نظرتون راجع به مدل توزیع جوایز!

۱

صندلی داغ

خب نوبت من شد که پست صندلی داغ‌ام رو بگذارم. چالشی که طراحیش با حریر بوده و آماده‌ام برای جواب دادن به سوالاتتون...

۴۰

در "بیان" جور دیگر باید بود...

این چند وقت یه عالم پست نوشتم که یا پیش نویس کردم و یا کلا حذف. از سال‌های اولیه‌ی دهه‌ی نود که چقدر آدم مغرور، با اعتماد به نفس، مهربون، صبور و به اصطلاح موفقی بودم. چه توی تحصیل، چه کار، چه فعالیت‌های هنری، فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و در کل زندگی... آدمی که الان هیچ نشونه‌ای ازش توی خودم ندارم.

از اون یک دو سال انزوای خودخواسته و تنهایی مطلق بعدش...

از تضاد رفتاری الانم که گاهی فکر می‌کنم هنوز همون آدم‌ ام. یا اینکه برخوردهام با نوع زندگی آروم و بی حاشیه‌ای که این روزها انتخاب کردم سنخیتی نداره. و اون وقت هنگ می‌کنم از نوع واکنش‌های دیگران و حتی خودم...

فقط تهش می‌گم که دیگه توی محیط بیان نه متن، نه کامنت و نه بحث سیاسی از من نخواهید دید. و هرجا حرفی بود در این زمینه سکوت می‌کنم و رد می‌شم. چون نگاه که کردم توی اغلب اون پارادوکس‌ها، دغدغه‌ها و بحث‌های این چنینی خیلی پررنگ بودند...

راستی توی صندلی داغی که حریر بانیش بوده هم شرکت کردم و چهارشنبه بیست و دوم نوبت منه. پست می‌گذارم توی وبلاگم و اگه خواستید بیاید و هر سوالی دوست داشتید بپرسید.

۱

مهمان سیریش و راز ریشه در باد

توی پست پایینی نوشتم که یک مهمون ناخونده دارم. خب این جناب یه همکارم بود که نزدیک بازنشستگیشه! و قرار بود همون یک شب رو خونه‌ی من باشه. ولی یک شب، شد سه شب و امروز نشریفشون رو بردند...

ایشون راننده‌ی اداره‌ست و به همراه رئیس توی شهر بزرگ‌تر و مجاور زندگی می‌کنند. از اون جایی که خونواده رو فرستاده ولایت و رئیس هم رفته تعطیلات گفت می خواد چهارشنبه شب پیش من باشه تا نره و برگرده برای یک روز پنجشنبه. اما خب جمعه و شنبه رو هم موند چون طی یک معامله و به قول خودش فداکاری جای یک راننده‌ی دیگه شیفت وایساد این دو روز رو. منم که کلا چهار روز رو شیفت دارم. و شد آنچه نباید می‌شد. راستیتش حال و حوصله‌ی هم سن و سالای خودم رو ندارم برای این مدت، دیگه چه برسه به یکی تقریبا هم سن و سال بابام. هرچند انعطافم زیاده در مقابل آدما و ایشون هم آدم خوش مشربی بود ولی خداییش دیگه کم آوردم. خصوصا با حال و هوای این چند روزم...

در هر حال گذشت خدا رو شکر و خلوت خودم رو پس گرفتم. بماند که به اندازه‌ی سه پست می‌تونم از همکارم، حرفا، حرکات، خاطرات و چاخان‌هاش بنویسم ولی خب مهم نیست.

تنها آخر کار خواستم بگم احتمالا یک هفته، ده روز دیگه یک راز بزرگ زندگیم رو اینجا می‌نویسم.  هرچند من چندتا راز دارم توی زندگیم اما هستند عده‌ای که خبر داشته باشند ازشون، به فراخور موقعیتی که دارند. در هر حال اون قدر عجیبه این تصمیم‌ام که الان موقع نوشتن درباره‌ش قلبم اومده توی دهنم. جریانی رو که هیچ کس از دوستان و خانواده‌م خبر نداره ازش. که نمی‌خوام هیچ آدم حقیقی توی زندگیم بفهمتش. اگر هم تا الان اینجا حرفی نزدم ازش چون رفقای وبلاگیم همیشه یک تعدادیشون برام حالت مجازی-حقیقی رو داشتن از فرط نزدیکی. اما الان همه مجازی حالص شدند واسه‌م و همه‌ی صمیمیتا و رفاقتا به حالت عادی و طبیعی وبلاگی برگشته. امیدوارم بتونم بگم ازش با این امید که باعث کمکم بشه...

۱۵

گریه

خب این پست فردا صبح برداشته می شه برا همین اشکال نداره نوشتنش. شاید آروم ام کنه. 

بدجور بغض کردم به خاطر زندگیم. اشتباهات گذشته م. و آینده ای که هر کار می کنم درست ساخته نمی شه.

بغض کردم و نزدیکه اشکام مثل سیل روونه بشن. به خدا اگه به خاطر پدر مادرم نبود همین امشب خودکشی می کردم.

این زندگی درست بشو نیست...

۴

مهمون ناخونده, بی خوابی, گذشته...

مهمون ناخونده امشب اینقدر سرحال بود که درسته بی حوصله م نکرد ولی خب تا پاسی از شب بیدار بود و اینقدر فک زد که من رو بی خواب کرد! الان حدود سه نصفه شبه و خودش شام اش رو خورده و خوابیده و من بیدار...

یهو دلم تنگ شد برای قدیما. اون زمان که اعتبار و احترام ام خیلی خیلی بیشتر از الان بود. اون زمان که با آدم معروفا حشر و نشر داشتم توی فضای مجازی. اون زمان که کلی رفیق و آشنا داشتم توی دنیای واقعی. اون زمان که زارتی دلم نمی شکست. اون زمان که...مغرور بودم.

...

میگرن خر است...

توی این اوضاع در هم برهم میگرن ام بعد چند وقت عود کرده و برگشته. هرچند ارتباط مستقیمی داره حضورش با استرس و غم ناک بودن برام...

از اون طرف یه مهمون ناخونده هم قراره بیاد که اصلا حوصله ش رو ندارم. که بالاجبار با این حجم سردرد و حالت تهوع نشستم و دارم بساط زرشک پلو با مرغ رو, رو به راه می کنم... 

۹

پایان تعطیلات

خب تعطیلات منم تموم شد و برگشتم به شهر محل کار و زندگیم. هرچند زیاد جالب نبود این چند روز. جز دیدن خانواده و شهرم بعد چند ماه و رفتن به حرم بقیه ش به دید و بازدیدهای نوروزی گذشت که همون موقع که مشهد بودم هم زیاد خوشم نمی اومد ازش. خب حتما بعضیاتون می فهمید منظورم رو که مثل من درگیر قضاوت ها و سوالای احمقانه ی فامیل می شید توی این ایام. سوال تکراریشون از زن نگرفتنم بود و کنایه های جدیدشون به زندگی در تنهایی و داشتن خونه مجردی و ...

به هر حال هرچی بود تموم شد و تایم دهن سرویس شدنم شروع شد که به غیر از روزای کاری, تعطیلات آخر عید رو هم باید شیفت وایسم. حتی روز جمعه, ولادت امام علی (ع) و سیزده به در! ناسلامتی عیده و همه توی تعطیلات ولی من بیشتر از هر زمانی باید برم سر کار!!!

شرمنده این چند وقت با اینکه خوندمتون کامنت نگذاشتم. اوضاعم عادی بشه با فعال شدنم جبران می کنم.

۶
چونان قاصدکی ریشه در باد دارم
بی‌ موطن، بی‌ مقصد، و بی مقصود
رهای رها