سربازی در جنگ جهانی اول

گاهی اوقات حس می‌کنم شبیه یک سرباز توی جنگ جهانی اول هستم که یک گوشه‌ی کانالی که حکم سنگر رو داره نشسته. روی سطح زمین هم همین‌طور گلوله و توپ و ترکشه که میاد و می‌ره و نمی‌شه از اون سنگر سر بلند کرد. جنازه‌ی هم‌قطاراش کنار دستش افتادن و دشمن در حال پیشروی هم به زودی اونجا رو تسخیر می‌کنه...

با خودش فکر می‌کنه صبر کنه تا اسیر بشه، یا به صورت انتحاری بزنه به دل دشمن و یا اینکه خودش تر و تمیز کار رو تموم کنه...

توی این حال و احوال تکیه می‌ده به دیواره‌ی سنگر، سیگاری روشن می‌کنه و عمیق‌ترین پک‌های ممکن رو می‌زنه در حالی‌که تمام آدم‌های زندگیش و خاطراتشون همین‌طور پی در پی جلوی چشماش رژه می‌رن...

اینجاست که فقط می‌شه لبخند زد، میون اون همه شلوغی سکوت کرد و یک لبخند تلخ رو مهمون لب‌ها کرد...

۲
نوشا ...
۰۳ بهمن ۱۸:۰۷

چقدر تنها و غمگین! چرا؟ 

پاسخ :

اتفاقا اینجوری به خودم آرامش می‌دم میون سیل مشکلات و منتظر فرجی می‌مونم که تا ستون بعدی قراره سر و کله‌ش پیدا بشه.
نوشا ...
۰۳ بهمن ۱۸:۲۷

چه روش جالبی

من دقیقا برعکسم دورم رو باید پر کنم از آدمای مورد اعتمادم و گرنه بهم میریزم

پاسخ :

منم دور و برم که شلوغ باشه معمولا فراموش می‌کنم گرفتاری‌هام رو ولی توی جمع گاها یک حرفی، چیزی گفته می‌شه یهو یاد بدبختیام می‌افتم در حالی که گاردم پایینه و اون‌وقت حسابی داغون می‌شم. ولی تنهایی واقعی بهم قدرت و کنترل بیشتری می‌ده.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">