گاهی اوقات حس میکنم شبیه یک سرباز توی جنگ جهانی اول هستم که یک گوشهی کانالی که حکم سنگر رو داره نشسته. روی سطح زمین هم همینطور گلوله و توپ و ترکشه که میاد و میره و نمیشه از اون سنگر سر بلند کرد. جنازهی همقطاراش کنار دستش افتادن و دشمن در حال پیشروی هم به زودی اونجا رو تسخیر میکنه...
با خودش فکر میکنه صبر کنه تا اسیر بشه، یا به صورت انتحاری بزنه به دل دشمن و یا اینکه خودش تر و تمیز کار رو تموم کنه...
توی این حال و احوال تکیه میده به دیوارهی سنگر، سیگاری روشن میکنه و عمیقترین پکهای ممکن رو میزنه در حالیکه تمام آدمهای زندگیش و خاطراتشون همینطور پی در پی جلوی چشماش رژه میرن...
اینجاست که فقط میشه لبخند زد، میون اون همه شلوغی سکوت کرد و یک لبخند تلخ رو مهمون لبها کرد...