مهمون ناخونده, بی خوابی, گذشته...

مهمون ناخونده امشب اینقدر سرحال بود که درسته بی حوصله م نکرد ولی خب تا پاسی از شب بیدار بود و اینقدر فک زد که من رو بی خواب کرد! الان حدود سه نصفه شبه و خودش شام اش رو خورده و خوابیده و من بیدار...

یهو دلم تنگ شد برای قدیما. اون زمان که اعتبار و احترام ام خیلی خیلی بیشتر از الان بود. اون زمان که با آدم معروفا حشر و نشر داشتم توی فضای مجازی. اون زمان که کلی رفیق و آشنا داشتم توی دنیای واقعی. اون زمان که زارتی دلم نمی شکست. اون زمان که...مغرور بودم.

...

چونان قاصدکی ریشه در باد دارم
بی‌ موطن، بی‌ مقصد، و بی مقصود
رهای رها