مهمان سیریش و راز ریشه در باد

توی پست پایینی نوشتم که یک مهمون ناخونده دارم. خب این جناب یه همکارم بود که نزدیک بازنشستگیشه! و قرار بود همون یک شب رو خونه‌ی من باشه. ولی یک شب، شد سه شب و امروز نشریفشون رو بردند...

ایشون راننده‌ی اداره‌ست و به همراه رئیس توی شهر بزرگ‌تر و مجاور زندگی می‌کنند. از اون جایی که خونواده رو فرستاده ولایت و رئیس هم رفته تعطیلات گفت می خواد چهارشنبه شب پیش من باشه تا نره و برگرده برای یک روز پنجشنبه. اما خب جمعه و شنبه رو هم موند چون طی یک معامله و به قول خودش فداکاری جای یک راننده‌ی دیگه شیفت وایساد این دو روز رو. منم که کلا چهار روز رو شیفت دارم. و شد آنچه نباید می‌شد. راستیتش حال و حوصله‌ی هم سن و سالای خودم رو ندارم برای این مدت، دیگه چه برسه به یکی تقریبا هم سن و سال بابام. هرچند انعطافم زیاده در مقابل آدما و ایشون هم آدم خوش مشربی بود ولی خداییش دیگه کم آوردم. خصوصا با حال و هوای این چند روزم...

در هر حال گذشت خدا رو شکر و خلوت خودم رو پس گرفتم. بماند که به اندازه‌ی سه پست می‌تونم از همکارم، حرفا، حرکات، خاطرات و چاخان‌هاش بنویسم ولی خب مهم نیست.

تنها آخر کار خواستم بگم احتمالا یک هفته، ده روز دیگه یک راز بزرگ زندگیم رو اینجا می‌نویسم.  هرچند من چندتا راز دارم توی زندگیم اما هستند عده‌ای که خبر داشته باشند ازشون، به فراخور موقعیتی که دارند. در هر حال اون قدر عجیبه این تصمیم‌ام که الان موقع نوشتن درباره‌ش قلبم اومده توی دهنم. جریانی رو که هیچ کس از دوستان و خانواده‌م خبر نداره ازش. که نمی‌خوام هیچ آدم حقیقی توی زندگیم بفهمتش. اگر هم تا الان اینجا حرفی نزدم ازش چون رفقای وبلاگیم همیشه یک تعدادیشون برام حالت مجازی-حقیقی رو داشتن از فرط نزدیکی. اما الان همه مجازی حالص شدند واسه‌م و همه‌ی صمیمیتا و رفاقتا به حالت عادی و طبیعی وبلاگی برگشته. امیدوارم بتونم بگم ازش با این امید که باعث کمکم بشه...

۱۵
میم کاف
۱۲ فروردين ۰۰:۵۹
از میزبان بودن واقعا بدم میاد!خصوصا اینکه تنها باشم
بنظرم همینکه تونستی تحمل کنی و شوتش نکردی بیرون خیلی خوبه

پاسخ :

خب بیست و چهار ساعت اول هیچ مشکلی نبود ولی به خاطر اختلاف سن خسته شدم از انعطافم که خودم رو شبیه دنیاش کنم...
مستر صفری
۱۲ فروردين ۱۱:۱۸
خوب مهمان ناخوانده هم تشریفشون رو اوردند و هم بهتون پیشش خوش گذشته و هم نگذشته ولی اون خوش گذشته هاش بیشتر ارزش داره هاا:)) و تشریفشون رو بردند:)

خوب منتظر اون راز نمیدونم چی هستم!:)

پاسخ :

آره دیگه مهم اینه تموم شد.

فقط یه سوال شماها چرا منتظرید؟!!! 
مستر صفری
۱۲ فروردين ۱۳:۵۰
چون برامون ارزش داره.

پاسخ :

آچمز کردی من رو! به اینجاش فکر نکرده بودم. ولی خب امیدوارم محتوای اون راز برای کسی مهم نباشه. به همون دلیلی که برای آدمای دنیای حقیقیم هیچ وقت افشاش نخواهم کرد مگر اینکه خودش برملا بشه...
tahi :D
۱۳ فروردين ۱۲:۵۶
منتظریم!

پاسخ :

می ترسونید آدم رو!
پریسا ..
۱۴ فروردين ۱۷:۴۷
سال نو مبارک :)‌ خوبی شما؟ یه چند وقت کامنت نذاشتم ولی خوندم پست هایت رو، خلاصه گفتم یه سلامی گفته باشم

پاسخ :

سلام
ممنونم. سال نوی شما, لیلی جان و آقا صابر هم مبارک باشه🌹 
هستیم زیر سایه تون. می گذره ایام.
رستاک :)
۱۴ فروردين ۲۰:۲۹
عههههههههه این همه موند مهمونت؟؟؟
چه حوصله سر بر!
مثل مشهد نصف روزه ی ما که شد دو روزه:/
آخ جون آخ جون راااز(خباثت را از چهره اش پاک میکند)
بگو سبک شی
من که قول میدم زرتی فراموشش کنم!

پاسخ :

آره تازه دیشب توی راه برگشت با خونواده ش هم یه سر زد خونه م, اون هم بی خبر!!! 😐

امیدوارم فراموش کنی. البته اگه بگم رازم رو!

رستاک :)
۱۴ فروردين ۲۰:۴۹
مهمون بی خبر عین داعش میمونه-_-

ببین خب یادم نمیره ولی اینجوری نیست که بگم هی پسر یادته رازتو؟یا ازش سو استفاده کنم یا هرچی! به همون دلیل مجازی بودن که گفتی!
البته من تو واقعیت هم با کسی اینکار رو نمیکنم!

پاسخ :

دقیقا! حمله ی تروریستیه!

جای سوء استفاده نداره! خیالت راحت!
هانیه شالباف
۱۵ فروردين ۰۹:۱۹
دیگه بالاخره نبود فامیل یه‌جوری باید جبران می‌شد براتون :))

پاسخ :

به بدترین وجه جبران شد!
در ضمن فامیلا رو که همشونو عید دیدم توی مشهد.
هانیه شالباف
۱۵ فروردين ۱۹:۲۲
عه؟ چرا فکر کردم گفتین ندیدین‌شون؟ :/ 
پس دوبرابر بود حضور فامیل :)) 

پاسخ :

نمی دونم!
آره، یه جورایی!
ــ یاس ــ
۱۷ فروردين ۱۹:۵۲
والا منم استرس گرفتم:))

پاسخ :

به خاطر صندلی داغ عقبش انداختم وگرنه تا الان می گفتم جریان اون راز رو که بدبختانه از وقتی گفتم می خوام بیانش کنم بیشتر داره اذیتم می کنه و همه ش توی ذهنم مرور می شه.
♫ شباهنگ
۲۰ فروردين ۰۹:۰۴
مهمان سریش هم حبیب خدا محسوب میشه؟

پاسخ :

آره از نوع عذاب دهنده ش! 
مثل فرشته ها که یه عده شون توی بهشت در حال خدمتن و یه عده توی جهنم در حال عِقاب !
هانیه
۲۲ فروردين ۲۲:۴۶
سلام  این مهمونی هم که سه روز مونده اگه بهش خوش بگذره و دل اش شاد بشه ارزش اش خیلی زیاده

پاسخ :

آره. بهش بد نگذشت! ولی خب فداکاری تا یک حدی خوبه...
tahi :D
۲۳ فروردين ۱۲:۵۱
وای بر کامنت های پست صندلی داغ، اون همه سوال اگر ازم پرسیده میشد اخرش یه فحشی چیزی میدادم 😐
از این به بعد اُسوه شکیبایی و صبوری نامیده میشی!

پاسخ :

مسبب این بدبختی کشیدنم واسه جواب دادن پنجاه درصدش تو بودی!!! وقتی تلافی کردم می فهمی همچین صبر و شکیبایی ای هم ندارم :))))
tahi :D
۲۳ فروردين ۱۵:۱۹
من؟چرا؟

پاسخ :

هاتف پدرم رو در آورد که فقط به اعتبار رفاقتش با تو بهش جواب دادم! :)))
tahi :D
۲۳ فروردين ۱۵:۵۷
چی بگم
خیلی تشکر :)

پاسخ :

:)
چونان قاصدکی ریشه در باد دارم
بی‌ موطن، بی‌ مقصد، و بی مقصود
رهای رها