آخر هفته‌ای که گذشت به انضمام یک درخواست و راهنمایی

ازینجا شروع کنم که باید بگم آخر هفته‌ی خوبی رو داشتم. پنجشنبه رو مرخصی گرفتم و رفتم تهران. چه شب قبلش چه خود همون روز کلی این ور و اون ور گشتم، بازی کردم با رفقا و یک کلام حسابی شلوغ بود برام و یه دل سیر پرحرفی کردم و دق و دری یه هفته رو در آوردم. جدا از دیدن کلی از رفقای دنیای واقعی یه دوست از دنیای مجازی رو هم دیدم که رکورد زمان با هم بودن و کیفور شدن از دیدن یه رفیق مجازی رو باهاش شکوندم! خیلی خوب بود این دیدار که هرچی بگم ازش کم گفتم...

جمعه اما زود برگشتم که شبش عروسی یکی از همکارام بود. برخلاف معمول مجلس عروسیش روی اعصاب نبود و جمع و جور و بدون حوصله سر بری گذشت و تموم شد. و باز هم می‌گم برخلاف معمول حسابی کیف کردم و شاد و شنگول برگشتم خونه.

اما خب یکی از همکارام و بهتره بگم دوستام که یه پسر هفتاد و چهاریه با خانومش که یه دختر هفتاد و هفتیه چون خونه‌ش شهر بغل دستیمونه شب اومدن و توی خونه‌ی من موندن. خانومش اینقدر خجالتی بود و رو دربایستی داشت که فقط راضی بود بیاد خونه‌ی من آخه چون فردا من و شوهرش می‌رفتیم سر کار و اون تنها می‌موند! 

چون قبلا گفته بود همکارم احتمالا بیاد شب اینجا بمونه روزای قبل خونه رو از اون حالت آشغال‌دونی خارج کرده بودم و سعی کردم در حد قابل قبول برای خودم تر و تمیز کنم!

اما نگم براتون که وقتی عصر از سر کار برگشتیم دیدم دختره‌ی طفلی خونه رو کرده مثل دسته‌ی گل! مردم از خجالت! تازه کلی هم غذا درست کرده بود که برای کل هفته‌م باشه. اصن هنگ کردم! من دختر و زن بودم صد سال سیاه خونه‌ی همکار شوهرم رو تر و تمیز نمی‌کردم! اصن «مونیکایی» بود برای خودش!

حالا خب سوال و درخواستم اینه. می‌خوام از خجالتش دربیام. به روز برم خونه‌شون و یه هدیه‌ای براشون ببرم. به نظرتون چی بگیرم؟ البته بگم من همیشه هوای شوهرش رو دارم و می‌خوام این کادویی که واسشون می‌گیرم بیشتر به درد خانومش که به قول خودش جای خواهرمه بخوره. چون هم سن خیلیاتونه راهنماییم کنید.

پ.ن: اگه می‌خونید اینجا رو لطفا به سوالم جواب بدید.

۱۶

فرکانس‌های متلاطم

یه دوست قدیمی و شاید سابق که دلم نمی‌آد این صفت رو درباره‌ش بگم بعد مدت‌ها اومد و برام کامنت گذاشت که از نوشته‌هات فرکانس‌های متلاطم می‌گیرم و خوبه که الان در ارتباط نیستیم. بهش حق دادم و از دیروز رفتم توی فکر. شاید خیلی‌های دیگه هم نظر باشن باهاش و فقط توی رودربایستی، یا اینکه به قول بوبک چون توی لانگ‌شات نگاه نمی‌کنند به این رفاقت همچین حرفی رو نزدن تا حالا به من. ناراحت شدم در هر حال از دستِ خودم. خیلی بده با نوشتنت باعث آزار بشی. باید حواسم باشه ازین به بعد هرچیزی رو ننویسم. حداقل مثل قدیما حس خوب نمی‌تونم بدم نگذارم انرژی منفی ساطع بشه از وبلاگم.

۱

هفته‌ای که گذشت...

شنبه: رفته بودم نظارت کنم به لایروبی یه رودخونه. چند نفر لباس شخصی اونجا می‌پلیکدن. یکیشون اومد باهام صحبت کنه محل ندادم و یه جورایی هم گفتم بودنتون مزاحمته وسط کار! همون دور و بر می‌پلیکدن و بعد چند ساعت آخرای کار رفتن و راننده بیل رو دستگیر کردن! بعدا فهمیدم اطلاعاتی بودن و اون وقت در پوکرفیس ترین حالت ممکن به سر بردم :/

یکشنبه: چون فرداش تعطیل بود رفتم تهران و گالری نفاشی که عارفه و دوستاش برپا کرده بودن. با اینکه گفته بودم می‌آم توی وبلاگش، انتظار نداشتم اونجا باشه و منتظر. بلاشک از بامرام‌ و معرفت‌ترین و محجوب‌ترین بلاگرهای بیان عارفه‌ست. بدون شک. خیلی هم خوشحالم که نقاشیش رو دوست داشتم و بین اون همه کار از بهترین‌ها بود از نظر سلیقه‌م و وادار نشدم ادا دربیارم که دوست داشتم کارت رو و... . باهاش دوست بشید اگه نمی‌شناسیدش. می‌فهمید توی این دنیای مملو از فردگرایی هستن هنوز تک و توک آدمایی که زیاد آلوده‌ش نشدن.

دوشنبه: تهران بودم و شب قبلش رفیقم که می‌رم خونه‌ش و دوست دخترش گفتن فردا بریم دارآباد. کفش و وسایل مناسبی نداشتم ولی قبول کردم. اونجا غیر از ما سه تا، خواهر دوست دختر رفیقم و یک پسره که همکلاسی رفیقم و دوستش بودن هم بود. اون دونفر رو دورادور می‌شناختم و قبلا فقط دیده بودمشون. خیلی خوب بود اوایلش. اتفاقا با اون دختره که بسیار شوخ و شنگول و اوپن مایند بود کلی هم شوخی کردیم و لاس زدم باهاش و یه جورایی عقده‌گشایی کردم بعد مدت‌ها😂 اما اون وسطا یه لحظه از همه‌شون عقب افتادم. دوباره اون افکار مزاحم اومد سراغم که من اینجا چی کار می‌کنم. چه ربطی به اینا دارم و دنیاها و شوخیاشون... و خب تا ته اون گردش تفریحیمون ساکت‌تر و جدی‌تر شدم...

سه شنبه: یه ساعتی از اومدن به اداره نگذشته بود که احضار شدم به اتاق رییس. و خب سه ساعت جلسه و توبیخ و شماتت‌های رگباری نصیبم شد! جریان ازین قرار بود دو روز پیش با یه دختره همکارم جر و بحثم شد. طرف یه کاری رو که وظیفه‌ش بود رو انجام نداده بود و انداخته بودش گردن من و بعدش نامه به رییس زده بود دلیل اینکه این کار انجام نشده تمرد فلانی بوده و... حالا این وسط یه پسره هست دست راستی رییس، با دختره سر و سری دارن ولی خب با اینکه با هم دوست بودیم فهمیده بود جریان رو و حسابی زیرآب من رو دو نفری زده بودن. جلسه هم چهار نفری بود و حسابی از خجالتم دراومدن و یه مشت راست و دروغ رو جلوی چشمام سر هم کردن... بعد جلسه وقتی طبق معمول رفتم گشت صحرایی. یه گوشه توی دشت و بیابون تنها رفتم و یه دل سیر گریه کردم که چی بودم و چی شدم. خودم رو آلت دست چه داغونایی کردم... اما خب گریه‌هه خوبیش این بود سبک شدم...

چهارشنبه: یه روز معمولی. با این تفاوت که چنان رسمی و سرد با اون پسره دیروزی عامدانه برخورد کردم که خودش هم خجالت کشید از کار دیروزش... اما خب دیگه برام تموم شده‌ست این رفاقت بیهوده.

پنجشنبه: چهار و نیم صبح بیدار شدم و پنج جلوی در اداره بودم. به همراه یگان ویژه و مامورای پلیس رفتیم به یک روستا واسه جمع‌آوری انشعابات غیرمجاز باغدارها از رودخونه و کانال آبرسانی. تا مرز درگیری پیش رفتیم. حتی یه جا برگشتنی چون مامورا عقب افتادن جلوی پیکاپی که ما توش بودیم رو گرفتن و یهویی حمله کردن و سوییچ رو هم برداشتن! شانس آوردیم کتک نخوردیم. قضایا جمع و جور شد در هر حال. بماند که همون روز توی کازرون وسط یه ماموریتی شبیه کار ما درگیری پیش اومده بود و سنگ‌پرونی و تیراندازی که یه نفرم کشته شده بود... اوضاع آب بحرانیه و با این سیاست‌ها تا این نظام هست درست نمی‌شه...

جمعه: اومدم خونه رو مرتب کنم و شروع کردم به شستن ظرفا. دیدم لوله‌ی فاضلاب ظرفشویی گرفته! کارم امروز حسابی دراومده و الان وسط تعمیرات و لوله بازکنی یه سر زدم به اینجا!

۱۲

نصیحت ممنوع!

دیگه داره این نصیحتا و توصیه هایی که بابت زندگیم می شم عصبیم می کنه. 

اول اینکه سن من از اکثرتون بیشتره و به خاطر سبک زندگیم و اینکه تا الان توی چند نقطه ی ایران با آدمای مختلف زندگی کردم کلی پیرهن بیشتر پاره کردم و تجربه م بیشتره...

دوم هم شرایطم یه جوری خاصه که نمی تونید درکش کنید. منم سختمه ریز جزییاتش رو بگم...

و آخر هم اینکه به خدا خودم کلی دارم تلاش می کنم بهتر بشه. به هر چی فک کردم متوسل شدم ولی خب مشکلم هنوزم به گمانم این خلا رفاقتای دنیای واقعیه و روابط به اجبار محدودم. این درست شه باقیش حله. ولی خب دوستام پخش شدن توی کل کشور یا ازدواج کردن و با مجردا نمی گردن. مجازیا هم که فقط مونده التماسشون رو کنم ببینیم هم رو 😐

همین! با عرض پوزش به دلیل عدم رعایت نیم فاصله چون با گوشی تایپیدم پست رو. بماند که فردا شیش و نیم باید اداره باشم با قانون مسخره ای که توی شهر ما کاربرد نداره. چون اصلا توی ادارات وسایل سرمایشی استفاده نمی شه.😐😐😐😐😐😐😐😐

۱۰

سی و یک سالگی

دقیقا یک هفته پیش یعنی پنجم تیر روز تولدم بود. شب‌اش بازی ایران پرتغال بود و مثل باقی بازیا اون تنهایی تماشا کردنش و اون نتیجه پایانی کمی دمغم کرد و باعث شد برخلاف سنوات قبل اعلان عمومی نکنم شب و روز تولدم رو و اجازه بدم دنیای مجازی هم شبیه دنیای واقعیم بشه. که نتیجه‌ش این شد تا آخرین لحظات اون روز تعداد تبریک تولدهایی که بهم گفتن چه توی دنیای حقیقی و چه مجازی به تعداد انگشتای یک دست هم نرسه. اما خب این کارم باعث شد به جای جواب تبریک‌هایی که هر سال یه جورایی گداییشون می‌کردم بشینم به زندگیم فکر کنم. به این تنهایی، به هدفم، به آینده‌م... درست میون این ناامیدی‌های سراسری و مشکلاتی که گریبانگیر خیلیا از جمله خودم شده...

هرچند اینقدر کلافه و سردرگم شدم که تنها خروجیش این بود که الکی خودم رو با دنیای مجازی فریب ندم. و اجازه ندم بگذاره حواسم به این وضعیت زندگیم نباشه. توی بلاگستان که خیلی وقته فعال نیستم، اینستا و توئیتر رو هم بی‌خیال شدم. که توی همه‌ی اون‌ها پر شده از تحلیل‌های سیاسی. حالا توئیتریا کمی ریشه‌ای‌تر و عمیق‌تر ازینجا هستن و به جای دولت اصل نظام رو می‌زنن. ولی خب اونا هم فراموش کردن که اساس تمام مشکلات این کشور از فردگرایی و منفعت‌طلبی‌ایه که نفوذ کرده بین تک تک ماها. همه‌مون‌ها اونم از یک کنار. حالا یکی کمتر یکی بیشتر. ماهایی که توی بدبختیای عمومی دنبال نفع خودمونیم. ماهایی که دلمون می‌خواد همه برامون بمیرن ولی ما برای هیچکی تب هم نمی‌کنیم. ماهایی که صدسال خوبی طرفمون رو با یک شب بدی به آتیش می‌کشیم. ماهایی که هرکی نقد و مخالفتی بکنه باهامون به رگبار می‌بندیمش. آره همه‌مون، اولیش هم خود من...

۱۰
چونان قاصدکی ریشه در باد دارم
بی‌ موطن، بی‌ مقصد، و بی مقصود
رهای رها