دقیقا یک هفته پیش یعنی پنجم تیر روز تولدم بود. شباش بازی ایران پرتغال بود و مثل باقی بازیا اون تنهایی تماشا کردنش و اون نتیجه پایانی کمی دمغم کرد و باعث شد برخلاف سنوات قبل اعلان عمومی نکنم شب و روز تولدم رو و اجازه بدم دنیای مجازی هم شبیه دنیای واقعیم بشه. که نتیجهش این شد تا آخرین لحظات اون روز تعداد تبریک تولدهایی که بهم گفتن چه توی دنیای حقیقی و چه مجازی به تعداد انگشتای یک دست هم نرسه. اما خب این کارم باعث شد به جای جواب تبریکهایی که هر سال یه جورایی گداییشون میکردم بشینم به زندگیم فکر کنم. به این تنهایی، به هدفم، به آیندهم... درست میون این ناامیدیهای سراسری و مشکلاتی که گریبانگیر خیلیا از جمله خودم شده...
هرچند اینقدر کلافه و سردرگم شدم که تنها خروجیش این بود که الکی خودم رو با دنیای مجازی فریب ندم. و اجازه ندم بگذاره حواسم به این وضعیت زندگیم نباشه. توی بلاگستان که خیلی وقته فعال نیستم، اینستا و توئیتر رو هم بیخیال شدم. که توی همهی اونها پر شده از تحلیلهای سیاسی. حالا توئیتریا کمی ریشهایتر و عمیقتر ازینجا هستن و به جای دولت اصل نظام رو میزنن. ولی خب اونا هم فراموش کردن که اساس تمام مشکلات این کشور از فردگرایی و منفعتطلبیایه که نفوذ کرده بین تک تک ماها. همهمونها اونم از یک کنار. حالا یکی کمتر یکی بیشتر. ماهایی که توی بدبختیای عمومی دنبال نفع خودمونیم. ماهایی که دلمون میخواد همه برامون بمیرن ولی ما برای هیچکی تب هم نمیکنیم. ماهایی که صدسال خوبی طرفمون رو با یک شب بدی به آتیش میکشیم. ماهایی که هرکی نقد و مخالفتی بکنه باهامون به رگبار میبندیمش. آره همهمون، اولیش هم خود من...