انرژی...

چند روزی خونوادم یعنی پدر و مادر و یکی یه دونه آبجیم اومدن به شهر محل زندگیم. با هم رفتیم مسافرت شمال و ...

راستشو بخواین اونقدرا با خونوادم صمیمی نیستم، یعنی دوست دارم همون مشهد ببینمشون نه اینجا و بماند که از سفر خونوادگی هم اصلا خوشم نمیاد و به همین دلایل این حجم انرژی گرفتنم ازین اتفاقات برام غیرقابل‌باور بود. احتمالا به حال درب و داغون قبلم برمی‌گشت و ...

چنان حالم خوب بود اون چند روز که فضای مجازی رو به راحتی گذاشته بودم کنار اون هم من‌ای که دایم الانلاین بودم! آخه وقتایی اینجوری می‌شم که یا حالم خیلی خوب باشه یا خیلی بد...


اما خب...

امروز صبح که رفتن هنوز حالم خوب بود. تا دم غروب...

ولی این چند ساعته احساس می‌کنم وحشتناک باتریم خالی شده و انرژیم رسیده روی سه، چهار درصد...

بی‌انگیزه و بی‌حوصله‌تر از قبل شدم...

حتی مرغ مینام یعنی «شیلا» هم برعکس این چند روز که کلی بلبل زبونی می‌کرد ساکت و افسرده شده...

کاش حداقل اون رو می‌فرستادم مشهد. تحمل اذیت شدن یکی دیگه رو ندارم...

۱۳

لطفا دعام کنید ⁦🙏🏻⁩

یادمه چندسال قبل، حالا نمی‌دونم توی کدوم‌ یکی از وبلاگای سابقم! از دوستای مجازیم درخواست دعا کردم. یه مشکل خیلی خیلی بزرگ داشتم که حتی نمی‌تونستم توی دنیای واقعی از کسی بخوام دعا کنه برام تا پاپی نشه دردم چیه و اینا...

ولی خب واقعا معجزه‌وار حل شد اون موضوع...


الانم توی وضعیت مشوش‌گونه‌ایه زندگیم. مث اون زمان بزرگ نیست درد و غصه‌م ولی خب چندتا مشکل کوچیک یه جوری به من از هر جهت حمله کردن که هر کاری هم کنم از یکیشون قطعا غافل شدم و ضربه رو خوردم...


پس لطفا دعام کنید. قبلش هم من از ته دل برا همتون طلب خیر می‌کنم و واسه دوستان دعاگو هم بیشتر و بیشتر و بیشتر...

۱۳

نیمه‌ی خیلی خیلی خیلی تاریک...

گاهی وقت‌ها که می‌بینم از یک حیوان انسان‌نما تعریف و تمجید شده و اسمش رو هم حتی توی این ذکر خیر کنار چند تا آدم خوب هم قرار دادن فقط سکوت می‌کنم و با خودم می‌گم امیدوارم حداقل این گرگ نسبت به دوستاش رحم داشته باشه و اونا رو به چشم قربانی نگاه نکنه...


پ.ن: کاش نگاهم خیلی وقت‌ها به خیلی چیزها نمی‌افتاد... مثل نیمه‌ی تاریک آدم‌ها...

۶

پنج ماهه...

پنج ماهه پدر، مادر و خواهر برادرام رو ندیدم...

از عید به این ور که هشت، نه ماه می‌شه تمام اقوام و فک و فامیلام رو که بینشون تنها زن‌داداش و مادربزرگم هم شاملشون می‌شه...

دارم چی‌ کار می‌کنم من؟!


فک کنید امشب یا پس فردا شب یا همین روزا بیفتم بمیرم!

کسایی زیر تابوتم رو می‌گیرن و توی تشییع جنازه و مراسمم هستن که هشت، نه ماهه هیچ ارتباطی باهاشون ندارم؟!

کسایی فقط ناراحت می‌شن، غصه می‌خورن و به یادشون می‌مونم که پنج ماهه ندیدمشون؟!!!

از عصر این فکرا و شبیهش مث خوره افتاده به ذهنم!


پ.ن. این مطلب رو قبلا هم تو کانالم گذاشم هم توییتر. اگه برا بار دوم یا سوم می‌بینیدش باز هم خواهید دیدش اونم توی استوری اینستاگرام! اگه ناراحتید به خاطرش بلاکم کنید! مرسی اه

۶

سال ۹۸ و ...

یهو فکرم رفت به سمت سال ۹۸. اینکه فکر کنم توی این سال هستم چقدر ازم دور بود. اصلا تصوری نسبت بهش ندارم. با ۹۹ و ۱۴۰۰ راحت ترم تا ۹۸...

در کل چقدر فکر کردن به آینده مزخرف و گاهی ترسناکه...
پوووففف


استفاده‌م از تلگرام واقعا اعتیادآور و افراطی شده... لعنت بهش. هیچی هم برام نداره ولی ول کنش نیستم. بازم لعنت بهش...
۱۰

یه غمی...

اول می‌گن یه غمی تو این هوا هست که آدم دلش می‌خواد آواز بخونه

بعد می‌گن یه غمی تو این هوا هست که آدم دلش می‌خواد عاشق بشه

اما راستشو نمی‌گن آقای من! خانوم من! راستش اینه:

یه غمی تو این هوا هست که آدم دلش می‌خواد بمیره...

چقدر حالم خوب نیست امشب

چقدر حال هیچ‌کدوم ما خوب نیست امشب

من، تو، او، ما... 

همین‌طور بگیر بیا تا آخر...


این متن رو علی سرابی توی تئاتر «ترانه‌های قدیمی» اثر محمد رحمانیان اجرا کرده که اینجا توی کانالم می‌تونید بشنویدش. البته توی همون نمایش علی زند وکیلی هم حضور داشته و یه قطعه هم داره به اسم «زندگی خوب» که اولش این متن رو علی سرابی با اضافاتی اجرا می‌کنه...

۵

احوال پرسی

سلام

حالتون چطوره؟

۳

یه سوال

یه سوال داشتم ازتون. به یکی که داره به خودکشی فکر می‌کنه چی می‌گید یا براش چیکار می‌کنید تا ازین فکر دست برداره؟ خب فقط توجه داشته باشید نمی‌خواد دست به این کار بزنه و فقط داره بهش فکر می‌کنه پس از بدیاش و عواقبش و این جور چیزا نگید. چی می‌گید تا روحیه‌ش عوض شه...


پ.ن: برام جالبه که اومدم و توی وبلاگ نوشتم این سوال رو. شاید علتش این باشه خیلی وقته اینستاگرام سر نزدم، توییتر رو دی‌اکتیو کردم و کانال هم که اصلا جای سوال پرسیدن نیست و یا ...

۱۴

دایی مجازی 😊

دنیای مجازی هم جای عجیبیه با اتفاقاتش. از دیدن دوباره یه دوست قدیمی و زندگی الانش گرفته همراه با کلی غافلگیری از اتفاقایی که این همه سال توی زندگیش افتاده تا با خبر شدن از دوستایی صد در صد مجازی بعد مدت‌ها که فقط همینجا بهشون دسترسی داشتی.

امروز بعد حول و حوش یک سال از حال و احوال یه رفیق وبلاگی باخبر شدم. نه تنها خبر نداشتم ازدواج کرده که تازه مدت کوتاهی هم هست که مامان شدن😊

وای که نمی‌دونید چقدر خوشحال شدم که بعد لیلی جان پری‌سا خانوم بازم دایی مجازی شدم😁

البته فک نکنید خیلی پرروام که مامانای این کوچولوها خودشون این نسبت دایی بودن رو بهم دادن😊

فقط حیف که نمی‌شه این دخمل کوچولوها رو از نزدیک دید و حسابی قربون صدقه‌شون رفت💙🌸💙

۵

آخر هفته‌ای که گذشت به انضمام یک درخواست و راهنمایی

ازینجا شروع کنم که باید بگم آخر هفته‌ی خوبی رو داشتم. پنجشنبه رو مرخصی گرفتم و رفتم تهران. چه شب قبلش چه خود همون روز کلی این ور و اون ور گشتم، بازی کردم با رفقا و یک کلام حسابی شلوغ بود برام و یه دل سیر پرحرفی کردم و دق و دری یه هفته رو در آوردم. جدا از دیدن کلی از رفقای دنیای واقعی یه دوست از دنیای مجازی رو هم دیدم که رکورد زمان با هم بودن و کیفور شدن از دیدن یه رفیق مجازی رو باهاش شکوندم! خیلی خوب بود این دیدار که هرچی بگم ازش کم گفتم...

جمعه اما زود برگشتم که شبش عروسی یکی از همکارام بود. برخلاف معمول مجلس عروسیش روی اعصاب نبود و جمع و جور و بدون حوصله سر بری گذشت و تموم شد. و باز هم می‌گم برخلاف معمول حسابی کیف کردم و شاد و شنگول برگشتم خونه.

اما خب یکی از همکارام و بهتره بگم دوستام که یه پسر هفتاد و چهاریه با خانومش که یه دختر هفتاد و هفتیه چون خونه‌ش شهر بغل دستیمونه شب اومدن و توی خونه‌ی من موندن. خانومش اینقدر خجالتی بود و رو دربایستی داشت که فقط راضی بود بیاد خونه‌ی من آخه چون فردا من و شوهرش می‌رفتیم سر کار و اون تنها می‌موند! 

چون قبلا گفته بود همکارم احتمالا بیاد شب اینجا بمونه روزای قبل خونه رو از اون حالت آشغال‌دونی خارج کرده بودم و سعی کردم در حد قابل قبول برای خودم تر و تمیز کنم!

اما نگم براتون که وقتی عصر از سر کار برگشتیم دیدم دختره‌ی طفلی خونه رو کرده مثل دسته‌ی گل! مردم از خجالت! تازه کلی هم غذا درست کرده بود که برای کل هفته‌م باشه. اصن هنگ کردم! من دختر و زن بودم صد سال سیاه خونه‌ی همکار شوهرم رو تر و تمیز نمی‌کردم! اصن «مونیکایی» بود برای خودش!

حالا خب سوال و درخواستم اینه. می‌خوام از خجالتش دربیام. به روز برم خونه‌شون و یه هدیه‌ای براشون ببرم. به نظرتون چی بگیرم؟ البته بگم من همیشه هوای شوهرش رو دارم و می‌خوام این کادویی که واسشون می‌گیرم بیشتر به درد خانومش که به قول خودش جای خواهرمه بخوره. چون هم سن خیلیاتونه راهنماییم کنید.

پ.ن: اگه می‌خونید اینجا رو لطفا به سوالم جواب بدید.

۱۶
چونان قاصدکی ریشه در باد دارم
بی‌ موطن، بی‌ مقصد، و بی مقصود
رهای رها