چند روزی خونوادم یعنی پدر و مادر و یکی یه دونه آبجیم اومدن به شهر محل زندگیم. با هم رفتیم مسافرت شمال و ...
راستشو بخواین اونقدرا با خونوادم صمیمی نیستم، یعنی دوست دارم همون مشهد ببینمشون نه اینجا و بماند که از سفر خونوادگی هم اصلا خوشم نمیاد و به همین دلایل این حجم انرژی گرفتنم ازین اتفاقات برام غیرقابلباور بود. احتمالا به حال درب و داغون قبلم برمیگشت و ...
چنان حالم خوب بود اون چند روز که فضای مجازی رو به راحتی گذاشته بودم کنار اون هم منای که دایم الانلاین بودم! آخه وقتایی اینجوری میشم که یا حالم خیلی خوب باشه یا خیلی بد...
اما خب...
امروز صبح که رفتن هنوز حالم خوب بود. تا دم غروب...
ولی این چند ساعته احساس میکنم وحشتناک باتریم خالی شده و انرژیم رسیده روی سه، چهار درصد...
بیانگیزه و بیحوصلهتر از قبل شدم...
حتی مرغ مینام یعنی «شیلا» هم برعکس این چند روز که کلی بلبل زبونی میکرد ساکت و افسرده شده...
کاش حداقل اون رو میفرستادم مشهد. تحمل اذیت شدن یکی دیگه رو ندارم...