تا حالا واژهی داماد خوشقدم رو شنیدید؟!!!
فک کنم یه تلهفیلمی تلویزیون به این اسم نشون میداد که طرف هرجا خواستگاری میرفت بخت اون دختر خانوم باز میشد و بعدش با یکی دیگه ازدواج میکرد! منم با اینکه توی زندگیم به هیچ عنوان خواستگاری نکردم، چه به صورت سنتی و همراه خانواده و چه به صورت خصوصی. ولی لایق این عنوانم! حتی بیشتر!!!
آخه تا میآم به یه دختر جدی جدی برای ازدواج فکر میکنم مدت کوتاهی نمیگذره که عروس میشه!
اولین موردش خب یکی از دخترای فامیلای دور و همبازی بچگیام بود. که توی همون دوران کودکی هرجا میرسید میگفت من در آینده با ابوالفضل ازدواج میکنم! به خاطر بزرگ شدنمون و خانوادهی مذهبی، سنتیمون با همدیگه معاشرتی نداشتیم ولی هرازگاه که میدیدمش دل جفتمون یه خورده میلرزید و کلی خجالت میکشیدیم تا اینکه دبیرستانی شدم و دیگه خیالات ازدواج و اینا به سرم افتاد! و بالطبع هیچ گزینهای جز اون نداشتم. تا اینکه بهم خبر دادن عروس شده! اونم با وجود سه تا خواهر بزرگتر از خودش که مجرد توی خونه بودن و این هم سنی نداشت اون موقع...
در کل منم وقتی بهتون میگم تا حالا خواستگاری نکردم یعنی زیاد به ازدواج فکر نکردم تا الان ولی تا یه گزینه بهم پیشنهاد میدن و من خوشم میآد ازش و میرم توی فکر اون بنده خدا، مدت زیادی نمیگذره که بختش باز میشه! یه عالمه مورد دختر همسایه و همدانشگاهی بودن که اینجوری شدن و منم دیگه باور کردم این خرافه رو در مورد خودم!!!
حتی بهتون بگم توی این ادارهم هم یه همکارم به صورت جدی قصد کرد دامادم کنه. ولی دو موردی که بهم پیشنهاد داد به ترتیب بعد اینکه من ازشون خوشم اومد فیالفور ازدواج کردن و همکارام هم ازین قضیه باخبر شدن و ازون به بعد دست میگیرن من رو!!!
طوری که یه دوست و همکار دیگهم سر مسخرهبازی دخترعمهش رو بهم پیشنهاد داد. آخه دخترعمهش اونطوری که بعدا بهم گفت دختریه که با فامیل سازگار نیست و اونا هم به دلیل یه سری عقاید عشیرهای از غریبهها داماد قبول نمیکنن و این بنده خدا همینجوری مجرد مونده بود!
اومد پیشم کلی ازش تعریف کرد، از کار و درآمدش گفت و عکساش رو نشونم داد تا اینکه منم خوشم اومد و گفتم باید حرف بزنیم با هم و... اون هم گفت اتفاقا چند روز دیگه از شهرشون میآن خونهی ما برات موقعیتش رو جور میکنم.
تا اینکه چند روز بعدش اومد و با شگفت زدگی خاصی گفت دخترعمهم نمیاد! گفتم خب چرا شوکهای؟! اونم گفت چون عروس شده!!! انگار بالاخره پدر مادرش رضایت میدن به ازدواج دخترشون با یک همکارش و رسوم قبیلهای رو فدای مجرد نبودن دخترشون میکنن!
آخرین مورد هم برمیگرده به یکی دو روز قبل. خواهرم که اینجا اومده بود و رفتیم مسافرت کلی عکس دونفره و خونوادگی گرفتیم و یکی که این ترم هم اتاقشون شده بود و من نمیشناختمش عکسای من رو میبینه و به قول خواهرم کلی کراش میزنه روم و ازم خوشش میآد. آبجیم هم عکساش رو فرستاد و انصافا هماتاقی جدیدش برعکس قبلیا خیلی هم خوشگل بود و اخلاقیاتش هم موردتایید خواهر گرام :))) ما هم جدی جدی رفتیم توی فکر ایشون که شاید بشه، تا اینکه چند روز قبل آبجی محترم خبر دادن دختر خانوم موردنظر دیگر در دسترس نمیباشند :))) یعنی به مبارکی عروس شدن!!!
بین خودمون باشه من حتی توی بلاگیها هم به دو سه نفر برای ازدواج به صورت جدی فکر کردم و بخت اونها رو هم باز کردم!!!
پس هرکی خواست بختش باز بشه کافیه من جدی جدی به عنوان گزینهی ازدواج بهش فکر کنم :))))))
ولی خب جدا از شوخی هنوزم میترسم و نمیخوام این قضیه رو باور کنم. حتی خودم رو اینجوری گول میزنم که خدا میخواد من به نیمهی گمشدهی خودم برسم و بقیه رو از سر راهم برمیداره :))))