انرژی...

چند روزی خونوادم یعنی پدر و مادر و یکی یه دونه آبجیم اومدن به شهر محل زندگیم. با هم رفتیم مسافرت شمال و ...

راستشو بخواین اونقدرا با خونوادم صمیمی نیستم، یعنی دوست دارم همون مشهد ببینمشون نه اینجا و بماند که از سفر خونوادگی هم اصلا خوشم نمیاد و به همین دلایل این حجم انرژی گرفتنم ازین اتفاقات برام غیرقابل‌باور بود. احتمالا به حال درب و داغون قبلم برمی‌گشت و ...

چنان حالم خوب بود اون چند روز که فضای مجازی رو به راحتی گذاشته بودم کنار اون هم من‌ای که دایم الانلاین بودم! آخه وقتایی اینجوری می‌شم که یا حالم خیلی خوب باشه یا خیلی بد...


اما خب...

امروز صبح که رفتن هنوز حالم خوب بود. تا دم غروب...

ولی این چند ساعته احساس می‌کنم وحشتناک باتریم خالی شده و انرژیم رسیده روی سه، چهار درصد...

بی‌انگیزه و بی‌حوصله‌تر از قبل شدم...

حتی مرغ مینام یعنی «شیلا» هم برعکس این چند روز که کلی بلبل زبونی می‌کرد ساکت و افسرده شده...

کاش حداقل اون رو می‌فرستادم مشهد. تحمل اذیت شدن یکی دیگه رو ندارم...

۱۳
منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۰۵ آذر ۲۰:۴۰
خب ان یعنی حالتون با خانواده خوب بوده خداروشکر:-)
عین این که بعد از کلی خنده و خوش گذرونی بیایم خونه و افسرده بیفتیم یه گوشه:/ من خودم که اینجوری میشم!

پاسخ :

آره این تنهاییه الان برام غیرقابل تحمل شده...
سایه سین
۰۵ آذر ۲۱:۰۷
پس شاید برگشتن به مشهد و زندگی کردن پیش خانواده خیلی هم ایده ی بدی نباشه!
تنهایی فقط برای خداست
ادم تنهایی نمیتونه دووم بیاره
در این صورت اونجا هم خونه و تنهایی خودت و داری هم هرچند وقت یبار پیش خانوادت میری
این شاید حالتو بهتر از الان که تک و تنها افتادی تو یه غربت بکنه.

پاسخ :

تنهایی برای خداست رو خیلی خوب گفتی...

آره دیگه تحمل این وضع رو ندارم...
چوگویک ...
۰۵ آذر ۲۱:۱۲
دوباره به تنهایی عادت کنی اوکی میشی...

پاسخ :

آخه قبلنا که می‌اومدن و می‌رفتن اینجوری نمی‌شدم...
مستر صفری
۰۵ آذر ۲۱:۲۳
آدم است دیگر
گاهی روزها انرژی بالا
و گاهی روزها انرژی پایین
و ان شا الله انرژیت همیشه بالا باشه.

پاسخ :

این حس و حال ازون حس و حالای گاهی و اوقاتی نیست...
بوبک جان
۰۵ آذر ۲۲:۳۵
من آدم مناسبی واسه نظر دادن در این مورد نیستم واسه همین نمیتونم توصیه ای کنم ولی امیدوارم بهترین مسیر واست رقم بخوره.
شیلا پرنده ی سندباد؟ :دی

پاسخ :

ممنونم از دعا و آرزوی قشنگت...

آره اونم مرغ مینا بودش...
بوبک جان
۰۵ آذر ۲۲:۴۹
ولی پرنده ی تو ترسناکتره :))

پاسخ :

:(
جناب منزوی
۰۵ آذر ۲۳:۲۴
تو این شرایط حس عجیبی بهم دست میده، انگار از یه قافله عقب موندم

پاسخ :

چی بگم...
بوبک جان
۰۵ آذر ۲۳:۲۸
ناراحت شدی؟ 

پاسخ :

نه به خاطر حرفت. کلا ناراحت و بی‌حوصله‌م...
بق بقو
۰۵ آذر ۲۳:۴۴
یه حسی شبیه به این که بدنت خالی میشه از انرژی ... زمان و استراحت و تفکر لازمه تا دوباره قوت بگیری...

پاسخ :

دقیقا...
ولی الان احتیاج به انرژی دارم. اصلا وقت خوبی نیست...
Aimless Dandelion
۰۶ آذر ۰۱:۳۷
تنهایی بده ،ولی بدتر از اون عادت به تنهاییه...
تخلیه انرژی با فکر کردن و یک جا نشستن بدتر میشه ...
باید شارژرتونو پیدا کنین... اگه میدونید شارژرتون چیه باید اقدام کنید..🤗

پاسخ :

نه نمی‌دونم شارژرم چیه!
Aimless Dandelion
۰۶ آذر ۱۹:۴۴
پس باید پیداش کنین.

پاسخ :

امیدوارم...
هلما ...
۰۶ آذر ۲۰:۵۳
یه حسی شبیه روز اول خوابگاه رفتن بعد یه تابستون خووب.

پاسخ :

احتمالا همین‌جوره برا خیلیا. واس من که اینجوری نبود البته خوابگاه.
یلدا ...
۱۳ آذر ۰۸:۵۶
من برعکسم...تو جمع فامیل بهم خوش میگذره ولی بعد رفتنشون اون تنهاییه هم بهم مزه میده...انگار به اون سکوت و آرامش بعدش نیاز دارم...البته اقتضای سنمه فکر کنم:))

پاسخ :

دقیقا منم همین لذت رو می‌برم و درک می‌کنم. منظورم شبیه همین موقعیت رفتن مهمون‌ها بعد مهمونی توی خونه‌ی بابام...

اما خب منظورم شرایط خاص خودم و این تنهایی مطلق بودش.
چونان قاصدکی ریشه در باد دارم
بی‌ موطن، بی‌ مقصد، و بی مقصود
رهای رها