پنج ماهه...

پنج ماهه پدر، مادر و خواهر برادرام رو ندیدم...

از عید به این ور که هشت، نه ماه می‌شه تمام اقوام و فک و فامیلام رو که بینشون تنها زن‌داداش و مادربزرگم هم شاملشون می‌شه...

دارم چی‌ کار می‌کنم من؟!


فک کنید امشب یا پس فردا شب یا همین روزا بیفتم بمیرم!

کسایی زیر تابوتم رو می‌گیرن و توی تشییع جنازه و مراسمم هستن که هشت، نه ماهه هیچ ارتباطی باهاشون ندارم؟!

کسایی فقط ناراحت می‌شن، غصه می‌خورن و به یادشون می‌مونم که پنج ماهه ندیدمشون؟!!!

از عصر این فکرا و شبیهش مث خوره افتاده به ذهنم!


پ.ن. این مطلب رو قبلا هم تو کانالم گذاشم هم توییتر. اگه برا بار دوم یا سوم می‌بینیدش باز هم خواهید دیدش اونم توی استوری اینستاگرام! اگه ناراحتید به خاطرش بلاکم کنید! مرسی اه

۶
آسـوکـآ آآ
۲۱ آبان ۲۳:۰۲
وقتش نیست حتما...
خودتون و ناراحت نکنید و فکر اولین فرصت واسه دیدنشون باشید. :)

پاسخ :

پنج ماهه ها؟!!!

نمی‌کِشم دیگه...
بیست و دو
۲۱ آبان ۲۳:۰۶
بالاخره یکی پیدا میشه زیر تابوتو بگیره غصه نخورید:دی
جدای از شوخی به مرگ چرا فکر میکنید حالا. بعد مرگ دیگه دور از جونتون شما وجود ندارید که بخواد براتون مهم باشه کسی هست یا نه ضمن اینکه من اصلا قبول ندارم از دل برود هرآنکه از دیده برفت رو!. شما برای عزیزانتون همیشه عزیزید حتی اگر جلوی چشم نباشید. مثلا میتونید منکر این بشید که مادرتون هرلحظه به یاد شماست؟ پس به فکر مرگ نباشید که اونموقع آدم زیاده و شما دیگه نیستی ...به جای این فکرا حال رو دریابید. و در زنده بودن فکری باید کرد.مرگ چه اهمیتی داره کسی باشه یا نباشه وقتی آدمی اونقدر دستش از دنیا کوتاهه که فقط به فکر اعمالشه. الان که هستید و برای دل خودتون با جوامع بشری آشتی کنید:)) و از این انزوا و عزلت بیاین بیرون که چیزی جز افسردگی و خمودگی به همراه نداره. دور از جون مامانتون و همه ی مادر پدرها شما یا من یا همه میدونیم چندسال دیگه مادر داریم پدر داریم؟ حالا که هستن پیششون باشید و از بودن باهاشون  لذت ببرید. همیشه ادمی زمانی به خودش میاد که دیگه خیلی از دارایی هاشو از دست داده. خانواده بالاترین دارایی آدمه. دوستای مجازی و تلگرامی و اینستایی و توییتری و وبلاگی فقط توو همون دنیای مجازی هستن. کمی از دنیای اونا بیاین بیرون در اولین تعطیلات برید مشهد و زندگی رو از یه دریچه دیگه بببنید. تازشم مادر و خواهر شما دل ندارن شمارو ببینن؟ والا به خدا من خوابگاهی بودم و توو یه شهر دیگه هرهفته برمیگشتم شهرمون از دلتنگی. مامانتون گناه داره خب. تعطیلات بعدی من منتظرم شما در مشهد بعد دیدار خانواده از حرم امام رضا پست بذارید واسه منم مدیونید دعا نکنید:دی

پاسخ :

ممنونم ازتون⁦🙏🏻⁩

والا جبر روزگار اینقدر دور نگه داشته من رو ازشون نه به اختیار خودم...
ولی خب به زودی می‌رم دیدنشون. رها می‌کنم این شرایط مزخرف رو.

دقیقا قبول دارم حرفاتون رو.

چشم! حتما حتما حتما. نایب‌الزیاره اختصاصی می‌شم اصلا.

جناب منزوی
۲۱ آبان ۲۳:۱۰
سلام
داداش بنظرم بهتره بری دیدنشون، اونا هم دلشون برات تنگ شده

پاسخ :

دست خودم نبود وگرنه این فاصله اینقدر طولانی نمی‌شد...
pary daryayi
۲۲ آبان ۲۲:۰۴
این کار می ارزه به این همه تنهایی و غربت عذاب؟

پاسخ :

نه نمی‌ارزه...
بوبک جان
۲۳ آبان ۲۰:۲۰
یه وقتایی ماها به مرگمون فکر میکنیم منم شاملش میشم ولی چیزی که هست اینه که خودت بهتر میدونی اون زمان دیگه هیچ فرقی نمیکنه کی باشه و نباشه ولی چیزی که هست اینه که مهمه تا زنده ای کنار کسایی باشی که حالت باهاشون خوبه و در عذاب نیستی کنارشون. اگه واقعا دلت میخواد پیش خانوادت باشی، اگه دلت واسشون تنگ شده خب تو که داری میری پیششون دیگه اما اخه خودتم توی حرفات دوری رو ترجیح میدادی بنابراین نمیدونم واقعا چی حس بهتری بهت میده ولی از نظر من اگه واقعا دلت میخواد نزدیک خاتوادت باشی برو پیششون. 
من خودم کسیم که روز خاکسپاری پدرم با یکی از فامیل دعوا کردم که مسخره تا وقتی زنده بود چرا نیومدی و سر یه موضوع مزخرف چندین سال قهر بودی در حالی که اون حتی مریض شدی اومد پیشت و تو اصلا با یه نفر دیگه بحثت شده بود ولی تو حالا بعد این همه سال اومدی مردنشو ببینی؟ ولی جای تمام این حرفا بهش گفتم چرا حالا اومدی؟
نتیجه میگیریم که... خودت نتیجه بگیر دیگه و دیگه از این حرفا نزن .

پاسخ :

ممنونم از نظرت⁦🙏🏻⁩😊🌸
 ولی به گمانم سیاه و سفید نگاه کردی به قضیه. نه دوست دارم دائم پیششون باشم و نه اینجوری شیش ماه، هفت ماه یه بار ببینمشون...

ازین شرایط الان احساس رضایت نمی‌کنم. باید عوضش کنم...
بوبک جان
۲۳ آبان ۲۳:۴۶
گفتم دیگه کاری رو بکن که حس بهتری بهت میده. خاکستری هم اون وسطا گفتم :دی

پاسخ :

آره باید با جبر بجنگم و همون کار رو بکنم⁦👌🏻⁩⁦☺️⁩
چونان قاصدکی ریشه در باد دارم
بی‌ موطن، بی‌ مقصد، و بی مقصود
رهای رها