میون کلی کار که برنامه ریختم توی این روز جمعه انجامشون بدم و هیچ پیشرفتی نداشتند. از گزارش کارهای اداره گرفته تا تمیز کردن خونه با توجه به پست قبلیم و چه و چه و چه.
بی خیال همه چی شدم و با یک پاکت شیر رفتم توی تراسی که ناجوانمردانه سرد بود هواش. زل زدم به ماشینهایی که داشتن از سفر شمال آخرهفتهایشون برمیگشتن به سمت پایتخت و مایوسانه، عینهو یه بازنده که شیشهی مشروبش رو هی میده بالا پاکت شیرم رو تموم کردم....