کلید اسرار

توی زندگیم جز یک برهه‌ی کوتاه دیگه هیچ‌وقت نتونستم به وجود خدا باورمند نباشم. البته باور الانم هم فارغ از اینه که واقعا هست یا نیست و بیشتر به این برمی‌گرده که من به این اعتقاد احتیاج دارم.

اما خب خیلی وقته که به خودم قبولوندم این دنیا مثل سریال کلید اسرار نیست و عدالت و حسابگری و در یک کلام حضور واقعی خدا واسه جهان عقبی کارکرد داره و نه این دیار فانی.

چه کنم که تنها با این دو باور می‌تونم وجود این همه ظلم در دنیا رو هضم و تحمل کنم.

۱

کل یوم عاشوراء وکل أرض کربلاء

در این حدیث حقایقی نهفته‌ست که فقط با نگاهی تازه و دقیق به اون واقعه به دست میاد...

۲

غبطه

فرزندان ایران و جان‌فدایان میهن! 

یک ماه می‌گذره از رفتنتون و من چقدر غبطه می‌خورم به شما...

 

پیرو پست قبل نه تنها قوی‌تر نشدم که توانم کمتر هم شده و جدای خون‌ریزها تحمل خون‌شورها رو هم دیگه ندارم.

۰

توان

به دلایلی فعلا توان موندن در این مکان رو ندارم. چون نمی‌تونم به وبلاگ‌های دیگه سر نزنم، کامنت‌هاشون رو نخونم و خب چیزایی به چشمم بخوره که الان نمی‌تونم به راحتی ازشون رد بشم. کاری که یکی دو هفته قبل برام آسون بود...

قطعا مجدد برمی‌گردم اینجا چون جای دیگه‌ای نمی‌نویسم، که مدت‌هاست چیزی نمی‌نویسم و این نوشتن مزه‌ش زیر دندونم مونده. حتی اگر بعضی خوندن‌ها شبیه بادوم تلخی باشند میون...

ولی خب باید کمی روی خودم کار کنم که توانم بیشتر بشه...

۱

دیگه نمی‌تونم

جدای از اینکه خسته شدم بابت اینکه هی از این فیلترشکن به اون وی‌پی‌ان باید برم تا شاید یکیشون راه داد و تونستم به تلگرام و... وصل بشم. ظرفیتم هم بابت دیدن این همه جنازه و خون و داغ و ظلم و گریه و بدبختی و ... تموم شده.

۵

تقلید

این روزا معنی عبارت خسر الدنیا و الاخرة رو به بهترین شکل، نه تنها درک می‌کنم که در واقع به عینه هم دارم می‌بینم. که به قول معروف «خلق را تقلیدشان بر باد داد»

۰

تلخ‌تر از تلخ

دسترسی محدودی به اینترنت بین‌المللی ایجاد شد و وسط این قطع و وصل شدن‌ها به اینستاگرام و تلگرام سر زدم و چقدر تلخ بود همه چیز و ...

...
...
...
تمام حرف‌هام رو قورت دادم و فقط باید بگم درسته اونقدر شهامت نداشتم و ندارم که... ولی خب خدا رو شکر می‌کنم که حداقل مثل اونایی نیستم که به قول امام علی تعصب چشم و گوششون رو بسته و با لجبازی زیر علم ظلم رو مفت و مجانی گرفتند...

۲

سربازی در جنگ جهانی اول

گاهی اوقات حس می‌کنم شبیه یک سرباز توی جنگ جهانی اول هستم که یک گوشه‌ی کانالی که حکم سنگر رو داره نشسته. روی سطح زمین هم همین‌طور گلوله و توپ و ترکشه که میاد و می‌ره و نمی‌شه از اون سنگر سر بلند کرد. جنازه‌ی هم‌قطاراش کنار دستش افتادن و دشمن در حال پیشروی هم به زودی اونجا رو تسخیر می‌کنه...

با خودش فکر می‌کنه صبر کنه تا اسیر بشه، یا به صورت انتحاری بزنه به دل دشمن و یا اینکه خودش تر و تمیز کار رو تموم کنه...

توی این حال و احوال تکیه می‌ده به دیواره‌ی سنگر، سیگاری روشن می‌کنه و عمیق‌ترین پک‌های ممکن رو می‌زنه در حالی‌که تمام آدم‌های زندگیش و خاطراتشون همین‌طور پی در پی جلوی چشماش رژه می‌رن...

اینجاست که فقط می‌شه لبخند زد، میون اون همه شلوغی سکوت کرد و یک لبخند تلخ رو مهمون لب‌ها کرد...

۲

چهارمین نوبت

به گمانم چهارمین نوبتیه که خودم رو از سیگار دور می‌کنم. دفعه اول به صورت غیرارادی یهو ولش کردم و تا یک سال و خورده‌ای هم بدون هیچ اذیت شدنی نرفتم سمتش. اما از نوبت دوم به بعد آگاهانه و ارادی اقدام به ترکش کردم. که دفعه دوم بعد از دو ماه و نوبت سوم بعد از هشت ماه توبه کردم و برگشتم. البته هر سه نوبت به خاطر یک دوران سخت یا اتفاق بد خودم رو توجیه کردم که مجدد سیگار بخرم و بکشم. اما این بار درست وسط یکی از بزرگترین مشکلات زندگیم تا به الان اقدام به ترک سیگار کردم و حتی توی این روزهای تلخ هم بهش برنگشتم. هرچند احساس می‌کنم دست به یک رفتار مازوخیستی زدم و شاید کلا این فرآیند ترک یک جور شکنجه خودخواسته بوده...

 


۶

ممنتو

الف. شبیه به فیلم ممنتو شده اوضاع و احوالم بعد برگشت به اینجا. گاهی با دیدن یک اسم خاطراتی به سراغم میان که حتی اگر محو هم نباشند شک دارم به اصالتشون؛ که شاید فقط خواب و خیالی بودند که یک دوست وبلاگی مهمونش بوده... مستنداتم هم محدود می‌شه به آرشیو همین وبلاگ در حالیکه چند وبلاگ دیگه هم قبل از اینجا داشتم که کاملا نیست و نابود شدند و البته تمامی گفت و گوهام با دوستان وبلاگی در شبکه‌های اجتماعی دیگه رو هم قبلا گفتم که شیفت دیلیتشون کردم...

ب. تمامی پست‌های قدیمی و مربوط به دهه ۹۰ رو برگردوندم به جز خوانش شعرهای خودم. فقط اینکه محض اطمینان یک رمز ثابت براشون قرار دادم که هر دوستی خواست بهش می‌دم.

 

۳